اغفال و ....
تازه وارد رشته حقوق شده بودم فلذا اوقات فراغت کاری را دفتر ازدواج پدر بزرگ میرفتم
یک روز گرم تابستانی خانمی وارد دفتر شد برای گرفتن معرفی نامه جهت آزمایش های پیش از ازدواج .
متین بود و سیمایی چون کارت پُستال های زنان قاجاری در حین گرفتن معرفی نامه سوالی پرسید که آیا برای ثبت ازدواج کارت پایان خدمت هم نیاز است ؟
گفتم ؛ نه
تعجب کرد و در فکر فرو رفت !
علت را جویا شدم با لبخند تلخ پاسخ داد که نامزدم تاکید داشت که حتما کارت پایان خدمت نیاز است .
گفتم آری گذشته چنین بوده اما اینک دگر نمیخواهد .
او رفت .
یکی دو هفته بعد در حالی که برای مجلس عقدی در دفتر آماده می شدیم ، بانویی مضطرب وارد شد !
پدر بزرگ که جا خورده بود خود را معرفی کرد و علت مراجعه را جویا شد ؟
برای طلاق آماده اید ؟
نه برای ثبت ازدواج !
و بغضش ترکید
پدر بزرگ پرسید ؛ دخترم ، حالت خوب است ؟
برای ازدواج آماده ای !
زن جواب داد آری .
شناختمش همان خانم بود اما هرگز با تصویری که از او در ذهن داشتم یکی نبود ، مضطرب و نگران ....
دخترک بجای صندلی این بار روی زمین نشست و با صدایی لرزان اشاره به بیرون میکرد که نگذارید آن مرد فرار کند !
کاملا گیج و مبهوت شده بودیم
لیوان آبی را به دخترک دادیم تا نفسی تازه کند
مرد جوان میان جمعیت جمع شده جلوی دفتر آهسته آهسته عقب می رفت
دخترک به او اشاره داشت نگذارید برود.
به یکی از اتاق های دفتر راهنماییش کردیم تا موضوع را بازگوید .
دخترک میلرزید و میگوید ؛
دانشجوی ممتاز دانشگاه تهران بودم که با این مرد تصادفی آشنا شدم خود را پزشک و شاغل در کشور ارمنستان معرفی میکرد
هفته ای یک بار می آمد دنبالم دانشگاه و حتی چندباری با من سرکلاس حاضر شد .
ظاهری موجه داشت و مشتاق به ازدواج
پدرم بسیار سنتی است و چون مادرم را از دست داده ام روی من بسیار حساس است.
این دوستی و آشنایی به جهت اینکه ره به ازدواج داشت رفته رفته صمیمی تر گردید تا جایی که یک بار به بهانه آشنایی با مادرشان مرا به خانه شان دعوت کرد و پیرزنی که بعد از رفتن ما به خانه به بهانه خرید از منزل خارج شد و آنچه از آن گریزان بودم اتفاق افتاد... !
بغض گلویش را میفشرد و ادامه داد وقتی قرار به ثبت ازدواج رسید
کارت پایان خدمت خویش را بهانه میکرد که با پیگیری متوجه شدم آن را هم دروغ میگوید با اثبات مادر دروغین بر دیگر ادعاهایش دقیق تر شدم که متاسفانه دریافتم
که او نه تنها پزشک نیست که فقط سیکل دارد و در فروشگاهی کارگری میکند و بدتر از آن جدا شده و دارای دو فرزند ۱۱ و ۱۲ ساله است
دنیا روی سرم خراب شده بود و چندین بار قصد پایان دادن به زندگی ام را داشتم
با دختر ممتاز دانشگاه تهران فاصله ای بسیار گرفته بودم اما بواسطه اعتقاداتم و یاد تنهایی پدر
با خویش گفتم اگر چنین کنم او قطعا میمیرد !
پس حاضر به ثبت ازدواج شده ام تا پس از ثبت فردایش طلاقم را اجرایی کنم !
فقط برای اینکه اسم او در شناسنامه ام ثبت گردد و شاید از نیش زخم زبان آدم ها آرام گیرم !
مرد سرش پایین است و فقط گوش میدهد و میدانست که چنانچه اینبار خطا کند دخترک خود را خواهد کُشت !
پدر بزرگ دخترک را به آرامش فرامیخواند و به او قول میدهد که تا پایان ماجرا همراه او باشد ، دخترک کمی آرام گرفته است شاید از اینکه این راز را فاش کرده کمی تسکین گرفته است .
پدر که بی خبر از همه جاست فقط در قبال مبلغ مهریه نارضا به این ازدواج است .
با مرد صحبت میکنیم که تو مگر عاشق این دختر نبودی و باوجود اینهمه دروغی که به او روا داشته ایی برای رهایی حداقل از دادگاه وجدانت با مهریه مورد درخواست پدر او موافقت کن
دختر نیز زندگی با تو را تجربه کند بجای تفکر به واژه طلاق مشروط به داشتن وکالت در طلاق و حق تحصیل که در عقدنامه گنجانده شود ، دخترک میگوید میخواهم درسم را تمام کنم و وکیل شوم برای آدم هایی چون خودم....
دخترک آهی میکشد و تصویری از آرامش وجودش را پس از ماه ها کِش و قوس فرامی گیرد
مدارک نزد دفتر است و قرار میشود که پدر هم بیایید برای ثبت ازدواج
در این حین خانواده دیگری هم که بسیار شلوغ هستند سر میرسند
موضوع را که متوجه میشوند
می گویند میخواهیم شاهد عقد این دخترک باشیم ما همه کس او خواهیم شد ، یزدی بودند و اصیل
شیرینی های تازه را باز میکنند
دخترک را چون عروس خود آرایش میدهند و خود هلهله کنان شاباش این ازدواج میگردند
دخترک شاید برای اولین بار طعم داشتن مادر و خانواده ایی را در کنار خویش حس میکند
از دخترک میپرسم که به مرد علاقه ای داری با چشم های خیسش میگوید آری و بدین جهت گول حرف هایش را خوردم
مرد پس از جاری شدن صیغه عقد و ثبت آن خَم میشود که پاهای پدر را ببوسد
پدر که به ماجرا واقف شده او را مورد بخشش خویش قرار میدهد و آغوش خویش را میگشاید تا او را بفشارد و با اشک های خویش قول میگیرد که برای دخترش مردانگی را به اثبات برساند
عروس و داماد رفتند و سالیانی بعد که پیگیر این ازدواج شدم خوشبختانه پایدار بود و برقرار !
اما کاش آن دانشجوی ممتاز کمی دقت را چاشنی کار میکرد که چنین گرفتار نگردد
✍ به قلم
مسعود خدیـوی کاشانی کارآموز وکالت⚖
Telegram.me/masoodkhadivi
Instagram.com/masoodkhadivi
برچسب:
نویسنده: ماهان جعفرینژاد